قصه (چهار)
قصه : عمو زنجیرباف نویسنده : ژیلا احمدی تصویرگر : علی ذولفقاری
یکی بود یکی نبود . زیر گنبد کبود یک عمو زنجیرباف بود . گل سرسبد کلاهش ، از نمد شال به کمرش ، از گل بهتر ، اسم خانمش بود خاله گلبانو ، خیلی کدبانو ، گیسویش تا زانو که بود با عمو همدم و همکار بود توی خانه توی شالیزار .
روزی از روزها عمو زنجیرباف رفت به صحرا و دید چهار بچه نشسته اند آنجا ، بچه های قشنگ ، لباس هایشان رنگارنگ ، پسرها کاکل زری ، دخترها چارقدگلی ، اسم هایشان علی ، قلی ، زری ، پری . بچه های نازنین ، دستهایشان روی زمین همه آن ها می گفتند یکصدا : " کلاغ پر" دست بچه ها رفت بالا یعنی که کلاغ می رود هوا می زند پر و می پرد بالا .
باز دوباره همه ی بچه ها می گفتند یکصدا : "گنجشک پر" دست ها می رود بالا یعنی که گنجشک می رود هوا می زند و پرد بالا .
باز دوباره همه ی بچه ها می گفتند یکصدا : "خرگوش پر" دست بچه ها ماند روی زمین یعنی که خرگوش می جهد ، اینجا می جهد آنجا می جهد ، می رود راه چهار دست و پا .
در همین هنگام دیدند بچه ها عمو زنجیرباف ما نشسته آنجا نزدیک او همه ی بچه ها حلقه زدند و به عمو زنجرباف گفتند : عمو زنجیرباف ، بله ، زنجیر منو بافتی ، بله ، پشت کوه انداختی ، بله ، با صدای چی ؟
عمو گفت : با صدای پیشی کوچولو ، یعنی : میو ، میو ، میو .
علی گفت نه با صدای مرغ ، یعنی : قد ، قد ، قد .
قلی گفت نه با صدای ببعی ، یعنی : بع ، بع ، بع .
زری گفت نه با صدای جوجوی کوچیک ، یعنی : جیک ، جیک ، جیک .
پری گفت نه نه نه با صدای کبوتر ، یعنی : بق ، بق ، بقو .
هر کسی چیزی گفت هیچکس راضی نبود که با صدای چی باشه پس همه با هم قهر کردند و هر کدام جایی رفتند . عمو گفت با مهربانی و با خوشزبانی : برویم خالا پیش خاله که هست در خانه .بچه های کوچولو ، دست در دست عمو رفتند همگی به خانه ی او.
خاله گلبانو آن ها را دید فوری دوید همه را بوسید و گفت به آن ها : چی شده حالا آمدید شما به خانه ی ما ؟ گفت عمو به خاله گلبانو همه ی ماجرا را . خاله گفت : حالا همه ی شما بخوانید با خاله شعر بزغاله را . خاله پرسید : فرش اتاق خاله ؟
گفتند بچه ها : از پشم های بزغاله .
- شمع اتاق خاله ؟
- از دنبه ی بزغاله .
- مروارید های اتاق خاله ؟
- از دندان های بزغاله .
- جاروبک اتاق خاله ؟
- از دمک بزغاله .
- آینه ی اتاق خاله ؟
- از چشم های بزغاله .
بعد هم خاله به بچه ها گفت: قهر بده آشتی کنید همه با هم بازی کنید . گفتند بچه ها : آشتی ، آشتی ، آشتی . بعد پریدند تو بهشتی .آن وقت عمو داد به بچه ها چند تا سیب قرمز و قشنگ .
حالا شدند بچه ها روانه به سوی خانه ، می خواندند با هم ، شعر و ترانه : کلاغه قار قار می کنه ، مردم رو بیدار می کنه ، گنجشک جیک جیک می کنه ، تخم خای کوچیک می کنه،خره عر عر می کنه ، هی دمش دراز می کنه ...
| لینک | یکشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٦ - فرشته |
قصه (سه )
قصه : کلاغ رنگارنگ نویسنده : زکریا تامر تصویرگر : پدرو بهجت مترجم : علی دانسن
قناری زیبایی بر درختی نشسته بود و برای آسمان آواز می خواند . کودکانی که در آن اطراف بازی می کردند خوشحال به طرف قناری دویدند و دور درخت حلقه زدند و از آواز قناری شاد شدند . در این هنگام کلاغی آن ها را دید . کلاغ به قناری حسودی کرد و از آن بدش آمد و شروع کرد به آواز خواندن : « قار ، قار ، قار »
کودکان از صدای کلاغ ناراحت شدند و با سنگ او را زدند . کلاغ پرید و بر شاخه ی درخت دیگری نشست .
کلاغ مدتی فکر کرد . بعد تصمسم گرفت خود را به شکل قناری درآورد . او فکر کرد کودکان از رنگ سیاهش ناراحت شدند به همین دلیل پیش استاد نقاش رفت و بسیار گریه کرد . نقاش ناراحت شد و از کلاغ پرسید : چرا گریه می کنی ؟
کلاغ گفت : آقای نقاش تمام زندگی من غم و اندوه است . نقاش با ناراحتی گفت : می توانم به تو کمک کنم ؟
کلاغ از نقاش خواست که پرهایش را رتگ های زرد ، آبی ، سبز و سفید نقاشی کند تا کودکان او را ماند قناری دوست داشته باشند .
نقاش خندید و گفت : این کار که فایده ای برای تو ندارد . کلاغ دوباره گریه کرد . نقاش تصمیم گرفت که او را نقاشی کند . نقاش پرهای کلاغ را با قلمو و رنگ رنگ آمیزی کرد و کلاغ شکل قناری شد . اکنون کلاغ بسیار خوشحال بود و از شادی فراموش کرد از استاد نقاش تشکر کند . آنگاه به سوی درختی که کودکان اطرافش بازی می کردند رفت و بر شاخه ی درختی نشست یکی از کودکان وقتی کلاغ را دید گفت : به به چه پرنده ی قشنگی کلاغ خوشحال و مغرور شد . تصمیم گرفت برای بچه ها آواز بخواند تا او را بیشتر دوست داشته باشند . منقارش را باز کرد و با صدای بلند آواز خواند : قار ، قار ، قار .
کودکان با شنیدن صدای کلاغ خشمگین شدند و دوباره او را با سنگ زدند . کلاغ از کار کودکان ناراحت شد . پر کشید و پیش کلاغ های دیگر رفت اما آن ها کلاغ نشناختند و او را در میان خود راه ندادند .
از آن پس کلاغ تنها ی تنها و دور از دوستانش زندگی کرد .
| لینک | شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٦ - فرشته |
تصويرسازان ديگر
وقتی که تصمیم گرفتم این موضوع را برای پروژه کار کنم فکر می کردم که تا به حال کسی تصمیم نگرفته تا تصویر سازیی با استفاده از نقوش گلیم ها و فرش ها انجام دهد . اما وقتی روی یک موضوع کار می کنی و روی آن دقیق می شوی چیزهایی را که قبل از آن را نمی دیدی می بینی و این اتفاق برای من افتاد زمانی که برای بازدید از نمایشگاه تصویرسازی فرهنگسرای نیاوران رفتم کاری را در آنجا دیدم که با استفاده از همان نقوشی که مد نظر من بود کار شده بود که می توانید تصاویر آن را مشاهده کنید البته این عکس ها به علت نوری که در شیشه ی کارها وجود داشت خیلی واضح نیست مثلا تصاویر زمینه ی آن که دقیقا طرح گلیم هاست به وضوح دیده نمی شود.


نمونه ی دیگری که با آن برخورد کردم در یک کتاب تصویرسازی ایرانی بود که سعی می کنم تصاویر آن ها را نیز در روزهای آینده قرار دهم تا سندی برای تایید حرفهایم باشد.
| لینک | شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٦ - فرشته |
قصه (دو)
نام داستان : آواز در مزرعه نویسنده : مهدی اسماعیلی
چشمه ی کوچولو توی مزرعه پیش می رفت و آواز می خواند : «شالاپ و شولوپ، شالاپ و شولوپ.» از روی سنگ ها رد می شد و می خواند شالاپ . توی گودال ها می رفت و از آن طرفشان بیرون می پرید و می خواند شولوپ . همین طور پیش می رفت و می خواند : «شالاپ و شولوپ ، شالپ و شولوپ »
درخت سرسبز ، صدای چشمه را که شنید گفت : « چه کار می کنی چشمه ؟ » گفت : « راه می روم و آواز می خوانم . گوش بده : شالاپ و شولوپ ، شالاپ و شولوپ ؛ قشنگه ؟ »
درخت گفت : « خوش به حالت . من که نه می توانم راه بروم نه می توانم آواز بخوانم . » چشمه ی کوچولو گفت : « راه رفتن را نمی دانم ولی آواز را حتما باید بتوانی بخوانی . برگ های تو باید صدای قشنگی داشته باشند . آن ها را تکان بده تا صدایشان را بشنویم . »
درخت گفت : « ولی من بدون کمک باد نمی توانم برگ هایم را تکان بدهم . » همان موقع باد از راه رسید و گفت : « های هوی چه کسی مرا صدا کرد ؟ » درخت با خوشحالی گفت : « چه خوب شد که آمدی . می توانی برگ های مرا تکان بدهی ؟ » باد گفت : « چرا باید این کار را بکنم ؟ »
چشمه گفت : « این کار را بکن تا خودت متوجه بشوی ؛ هر وقت من شالاپ و شولوپ کردم تو سه بار شاخ و برگ درخت را تکان بده . آماده ای ؟ حالا شروع می کنیم . » آن وقت این شنیده شد : شالاپ و شولوپ ، خش خش خش ، شالاپ وشولوپ ، خش خش خش . درخت و چشمه آن قدر خوششان آمد که شروع کردند به خندیدن . باد گفت : « های هوی اینطوری قبول نیست . من را هم را بازی بدهید . »
چشمه پرسید « تو چه صدایی می توانی درست کنی ؟ » باد گفت : « من فقط های هوی بلدم . همین ! »
چشمه گفت : « خوب است . پس وقتی من شالاپ و شولوپ کردم ، تو سه بار برگ های درخت را تکان بده . بعد خودت یک بار های کن ، یک بار هوی . خب حالا همه آماده اید! یک ، دو ، سه »
آن وقت این آهنگ شنیده شد : شالاپ و شولوپ ، خش و خش و خش ، های هوی . شالاپ و شولوپ ، خش و خش و خش ، های هوی . « چه آواز قشنگی ... » این را دارکوبی که روی درخت لانه داشت گفت . دارکوب گفت : « من هم بازی » او نوکش را به درخت می کوبید و تق تق تق صدا می کرد . پس آوازشان این شکلی شد .
شالاپ و شولوپ ، خش و خش و خش ٬ های هوی ، تق تق تق ٬ شالاپ و شولوپ ، خش و خش و خش ٬ های هوی ، تق تق تق .
بعد بره فرفری از راه رسید . او را هم توی بازی راه دادند . پس آوازشان این شکلی شد : شالاپ و شولوپ ، خش و خش و خش ٬ های هوی ، تق تق تق ٬ بع بع ، شالاپ و شولوپ ...
بعد قورباقه ی سبز آمد : شالاپ و شولوپ ، خش و خش و خش ، های هوی ، تق و تق و تق ، بع بع، قور و قور و قور ...
بعد گاو قهوه ای و کلاغ سیاه قار قار آمدند . شالاپ و شولوپ ، خش و خش و خش ، های هوی ، تق و تق و تق ، بع بع ، قور و قور و قور، ما ما ، قار و قار و قار...
بعد سگ و گربه ای که دنبال هم می دویدند و با هم دعوا می کردند ، از راه رسیدند و تصمیم گرفتند به جای دعوا کردن چند دقیقه ای آواز بخوانند . شالاپ و شولوپ ، خش و خش و خش ، های هوی ، تق و تق و تق ، بع بع ، قور و قور و قور، ما ما ، قار و قار و قار، میو میو ، واق و واق و واق ...
بعد خروس پر حنایی در حالی که سوار الاغ بود ، از راه رسید . شالاپ و شولوپ ، خش و خش و خش، های هوی ، تق و تق و تق ، بع بع ، قور و قور و قور، ما ما ، قار و قار و قار، میو میو ، واق و واق و واق ، قوقولی قوقولی ، عر و عر و عر ...
در همین موقع ، ابر سیاه تپلو که از آنجا می گذشت ، صدای آن ها را شنید و خواست که او را هم در بازی شان راه دهند . او می توانست رعد و برق بزند و قارامب قورومب صدا کند . ولی هنوز دو تا قارامب قورومب بیشتر نکرده بود که باران شر وشر وشر شروع کرد به باریدن . حیوانات برای آن که خیس نشوند ، با عجله به لانه هایشان رفتند . فقط چشمه ، درخت باد و قورباغه که از خیس شدن نمی ترسیدند ، تا صبح فردا با ابر سیاه و باران آواز می خوانند :
شالاپ و شولوپ ، خش و خش وخش
های هوی ، قور و قور و قور
قارامب قورومب ، شر و شر و شر ٬ ...
( هدف من از انتخاب این داستان آموز صدای حیوانات که فکر می کنم برای بچه ها نیز جذاب است بود و دیگر این که این داستان جای آن را دارد که بچه ها با خیال پردازی خود صدای دیگر حیوانات را به آن اضافه کنند و هر وقت فرش را دیدند شروع به خواندن کنند . و دلیل دیگر این که با توجه به تصاویری که در طرح فرش ها و گبه ها دیده ام این قابلیت این را دارد که با همان طرح اجرا شود . )
| لینک | شنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٦ - فرشته |
قصه (يک)
عمو نوروز
يكي بود, يكي نبود. پير مردي بود به نام عمو نوروز كه هر سال روز اول بهار با كلاه نمدي, زلف و ريش حنا بسته, كمرچين قدك آبي, شال خليل خاني, شلوار قصب و گيوة تخت نازك از كوه راه مي افتاد و عصا به دست مي آمد به سمت دروازة شهر.
بيرون از دروازة شهر پيرزني زندگي مي كرد كه دلباختة عمو نوروز بود و روز اول هر بهار, صبح زود پا مي شد, جايش را جمع مي كرد و بعد از خانه تكاني و آب و جاروي حياط, خودش را حسابي تر و تميز مي كرد. به سر و دست و پايش حناي مفصلي مي گذاشت و هفت قلم, از خط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب و زرك آرايش مي كرد. يل ترمه و تنبان قرمز مي پوشيد و مشك و عنبر به سر و صورت و گيسش مي زد و فرشش را مي آورد مي انداخت رو ايوان, جلو حوضچة فواره دار رو به روي باغچه اش كه پر بود از همه جور درخت ميوة پر شكوفه و گل رنگارنگ بهاري و در يك سيني قشنگ و پاكيزه سير, سركه, سماق, سنجد, سيب, سبزي, و سمنو مي چيد و در يك سيني ديگر هفت جور ميوة خشك و نقل و نبات مي ريخت. بعد منقل را آتش مي كرد و مي رفت قليان مي آورد مي گذاشت دم دستش. اما, سر قليان آتش نمي گذاشت و همانجا چشم به راه عمو نوروز مي نشست.
چندان طول نمي كشيد كه پلك هاي پيرزن سنگين مي شد و يواش يواش خواب به سراغش مي آمد و كم كم خرناسش مي زفت به هوا.
در اين بين عمو نوروز از راه مي رسيد و دلش نمي آمد پيرزن را بيدار كند. يك شاخه گل هميشه بهار از باغچه مي چيد رو سينة او مي گذاشت و مي نشست كنارش. از منقل يك گله آتش برمي داشت مي گذاشت سر قليان و چند پك به آن مي زد و يك نارنج از وسط نصف مي كرد؛ يك پاره اش را با قندآب مي خورد. آتش منقل را براي اينكه زود سرد نشود مي كرد زير خاكستر؛ روي پيرزن را مي بوسيد و پا مي شد راه مي افتاد.
آفتاب يواش يواش تو ايوان پهن مي شد و پيرزن بيدار مي شد. اول چيزي دستگيرش نمي شد. اما يك خرده كه چشمش را باز مي كرد مي ديد اي داد بي داد همه چيز دست خورده. آتش رفته سر قليان. نارنج از وسط نصف شده. آتش ها رفته اند زير خاكستر, لپش هم تر است. آن وقت مي فهميد كه عمو نوروز آمده و رفته و نخواسته او را بيدار كند.
پير زن خيلي غصه مي خورد كه چرا بعد از آن همه زحمتي كه براي ديدن عمو نوروز كشيده, درست همان موقعي كه بايد بيدار مي ماند خوابش برده و نتوانسته عمو نوروز را ببيند و هر روز پيش اين و آن درد دل مي كرد كه چه كند و چه نكند تا بتواند عمو نوروز را ببيند؛ تا يك روزي كسي به او گفت چاره اي ندارد جز يك دفعة ديگر باد بهار بوزد و روز اول بهار برسد و عمو نوروز باز از سر كوه راه بيفتد به سمت شهر و او بتواند چشم به ديدارش روشن كند.
پير زن هم قبول كرد. اما هيچ كس نمي داند كه سال ديگر پيرزن توانست عمو نوروز را ببيند يا نه. چون بعضي ها مي گويند اگر اين ها همديگر را ببينند دنيا به آخر مي رسد و از آنجا كه دنيا هنوز به آخر نرسيده پيرزن و عمو نوروز همديگر را نديده اند.
(دلیل انتخاب این داستان این بوده است که فرش بی ارتباط با بهار نیست و دیگر این که بچه ها اطلاعی از داستان عید نوروز که مهم ترین اتفاق سال است ندارند .البته بعضی از لغات آن دشوار و غیر قابل فهم برای کودکان است که حتما در کتاب مربوط به فرش تغییر داده خواهد شد . )
| لینک | جمعه ٢٥ آبان ،۱۳۸٦ - فرشته |
نقاشی کودکان
این دو نقاشی با موضوع حیوان توسط دو کودک ۴-۶ سال کشیده شده .
این ۴ نقاشی با موضوع آزاد کار شده است .
نکات مشترک بین این نقاشی ها این است که در تمام آن ها توجه به شخصیت های مورد نظر هر فرد فرد بوده است و اهمیت خاصی به فضاسازی آن ها داده نشده .
در آخر باید بگویم ببخشید از این که تصاویر دارای کیفیت خوبی نیستند چون بچه ها آن ها را هم کمرنگ کشیده بودند و هم کاغذ ها مچاله شده بود .
| لینک | پنجشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٦ - فرشته |
فکر جديد
زماني که به فکر انجام اين پروژه افتادم تصميم گرفتم اگر داستان هايي را براي طرح فرش مصور کردم خود اين کار را انجام دهم يعني به تصويرسازي داستان ها پرداخته و از آن ها استفاده کنمو هدفم از اين کار اين بود که پيوندي بين طرح هاي امروزي و سنت گذشته (فرش) برقرار کنم .
اما زماني که شروع به ديدن کتاب هايي شامل طرح هاي فرش ٬ گليم ٬ گبه و جاجيم ها کردم چنان مجذوب طرح ها و رنگ هاي بي نظير آنان شدم که از تصميم خود صرف نظر کرده و به اين فکر افتادم که مي توانم با استفاده از همين نقوش به کار خود ادامه دهم .



اين نقوش با خود باري از معنا ها ٬ باورها ٬ اعتقادات ٬ لذت ها ٬ غم ها ٬ اسطوره ها و نمادهاي دوران هاي مختلف تاريخي و انسان هاي متفاوتي که معنا ها را سينه به سينه به هم انتقال داده و و مرحله به مرحله به رشد رسانده و به آنان تکامل بخشيده اند و بنا به نياز در زندگي روزمره استفاده کرده اند را حمل مي کنند ؛ پس چه بهتر که همين نقوش با بار کشيدن معناي ديروز روايت داستان و معناي امروز را نيز با خود حمل کنند و حالا امروز بنا به نياز ما مورد استفاده قرار گيرند و فکر مي کنم اين همان پيوندي است که من به دنبالش بودم .
کار ديگري که قصد دارم در کنار طراحي فرش انجام دهم تهيه ي يک کتاب راهنما است که شامل داستان هاي مصور شده و یا حتي توضيحي مختصر در مورد موتيف هاي استفاده شده در در فرش خواهد بود.حسن انجام اين کار فکر مي کنم در دو چيز است که عبارتند از :
۱- با اين کار مي توانم از داستان هاي جديد نيز در طرح فرش استفاده کنم چرا که ديگر نگران اين نخواهم بود که مخاطب از داستان هاي مصور شده سر در نياورد چون با رجوع به کتاب اين مسئله برطرف خواهد شد .
۲- اين کار باعذ خواهد شد تا والدين و کودکان مجبور شوند براي مدتي هرچند کوتاه با هم روي اين فرش قرار کيرند : والدين به خواندن داستان هاي فرش از روي کتاب مربوط به آن خواهند پرداخت و بچه ها نيز مشغول کند و کاو در نقوش و طرح ها و دنبال کردن داستان بر روي آن .
فکر مي کنم همين امر موجب جذب مخاطب نيز شود منظورم فرشي با يک کتاب و يا حتي بالعکس کتابي همراه با يک فرش .
| لینک | پنجشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٦ - فرشته |
کودکان و برخی از ويژگی آنان :
نکاتی در مورد کودکان 3-6 سال
1- این کودکان بسیار فعال و پرجنب و جوش هستند و بر حرکات بدنی خود تسلط دارند و فعالیت را به خاطر فعالیت دوست دارند . چون این کودکان بسیار پر تلاش و پر جنب و جوشند به استراحت های مکرر نیاز دارند اما خودشان چنین نیازی را احساس نمی کنند .
2- برای کودکان این دوره بسیار دشوار است که چشمان خود را به اشیا کوچک متمرکز نمایند ٬ زیرا تنظیم اعمال چشم به درستی انجام نمی گیرد و به چشمان آن ها صدمه می رسد ؛ تا می شود باید این کودکان را از نگاه کردن به اشیا ریز و کوچک بازدارید.
3- نیروی تخیل ٬ سازندگی و اختراع در کودکان این دوره بسیار قوی است . چون نیروی تخیل یا این موهبت بسیار ارزنده به تدریج بر اثر افزایش سن کاهش می یابد و از بین می رود پس باید کودکان این دوره از رشد را وادار ساخت در طرح و تهیه ی نمایشنامه ها داستان ها و حتی رسم و نقاشی شرکت کنند . همچنین به داستان هایی که شنیده اند پر و بال بدهند و صحنه ها و رویداد های دیگری را به آن ها بیفزایند .
با توجه به این نکاتی که از کتاب "روانشناسی تربیتی " به تالیف ً دکتر محمد پارسا ً استخراج کرده ام به این نتایج رسیده ام که :
اول: باید سعی کنم از رنگهای آرامش دهنده در فرش طراحی شده استفاده کنم تا کودکان در عین حال که بر روی آن بازی می کنند بتوانند استراحت خوبی نیز داشته باشند.
دوم: این که نبایدطرح ها دارای جزئیات زیادی باشد تا باعث خسته شدن چشم کودکان نشود.
سوم: هم این که داستان هایی را که انتخاب می کنم باید طوری به تصویر کشیده شوند که کودکان بتوانند آن ر ا دنبال کرده و خود بعضی از قسمت های آن را با ذهن تخیل خود بازسازی کنند و به این صورت نباشد که تمام قسمت های آن به تصویر کشیده شود.
| لینک | سهشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٦ - فرشته |
بازديد از موزه ی فرش
موزه ی فرش ایران واقع در خیابان فاطمی تهران ؛ ساختمانی دو طبقه که تعدادی از فرش ها ٬ جاجیم ها و گلیم های ایران را که گوشه ای از تاریخ این کشور است را در خود جای داده است .
زمانی که از در ورودی ( که اصلاْ نشان دهنده و برازنده ی موزه ی فرش نیست ) وارد شدم در همان وهله ی اول چشمم به یک فرش بسیار بزرگ درست روبرویم افتاد و در همان لحظه مجذوب آن شدم . هنر ایرانی چقدر زیباست و چقدر مجذوب و دلربا.
فرش ها دارای رنگ هایی غنی و جذاب و طرح هایی بسیار زیبا و ظریف بود. تازه در آن لحظه به این فکر افتادم که من چگونه می توانم بعد از دیدن این فرش ها به فرش های ماشینی که در خانه هایمان استفاده می کنیم نیز فرش بگویم .
با دیدن این فرش ها به نتایجی رسیدم که عبارتند از :
۱- در مورد فرشی که می خواهم طراحی کنم باید اصول مشترک بین آن ها و یا بنیه ی آن ها را رعایت کنم به طور مثال استفاده از حاشیه در کار و یا رعایت اصل تکرار ؛ البته این مسئله خود به مطالعات زیادی نیاز دارد و این ها هنوز در حد یک ایده است .
۲- انتخاب رنک ها باید بسیار با دقت و مطابق با روحیات گروه سنی که قرار فرش برای آن ها طراحی شود باشد و این مسئله نیاز به مطالعه در زمینه ی روانشناسی رنگ و کودکان دارد.
۳- چند فرش بود که جنبه ی روایتگری داشت و با توجهی که من کردم اکثر بازدید کننده گان که اکثراْ نیز توریست بودند مجذوب آن ها شده بودند پس به این فکر افتادم که می توانم من نیز به جای این که فقط یکسری نقوش را در طراحی فرش استفاده کنم میتوانم قصه هایی را به تصویر بکشم.
در آخر این قسمت به کسانی از این موزه تا الآن دیدن نکرده اند توصیه می کنم که حتماْ این کار را انجام دهند.
| لینک | شنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٦ - فرشته |

